خرید بک لینک

درباره سایت

فروشگاه عاشقانه

این وب در جهت معرفی فروشگاه عاشقانه به شما بنا شده است ... اگر به دنبال محصولی هستید که در فروشگاه عاشقانه موجود نیست ، فقط کافیه سفارش دهید تا برای شما قرار داده شود... تبادل لینک با این وب نیز امکان پذیر است ::: جهت تبادل لینک ابتدا ما را لینک کنید ، سپس به لینکدونی اتوماتیک بروید و وبتون رو به صورت خودکار لینک کنید ، بدون نیاز به تایید مدیریت لینک میشوید ... فقط تبادل لینک اتوماتیک امکان پذیره ... برای معرفی وب شما به هزاران سایت و وبلاگ ، پیشنهاد میکنیم از "سیستم تبادل بنر پارسی بنر" استفاده کنید ، با این کار هم ترافیک وب خود را افزایش میدهید و هم میتوانید محصولات خود را بفروشید و درآمد پر سودی داشته باشید ... بنر انتهایی وب عاشقانه متعلق به پارسی بنر میباشد

نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سر خم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به در پارک، صِداش از پشت سر آمد.
صدای تند قدمهاش و صِدای نفس نفسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صدام میکرد.
آنطرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بش بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمت جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دست چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند روو آستین مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج درب و داغان نگا ساعت رانندهی بخت برگشته کردم. عدل چهار و پنج دقیقه بود!

برچسب: نویسنده: عاشقانه تاريخ: شنبه 25 شهريور 1391 ساعت: 1:05

صفحه بندی